ميزي براي کار

هیچ کس اشکی برای ما نریخت هر کسی با ما بود از ما میگریخت
چند روزیست که حالم دیدنیست حال من از این و ان پرسیدنیست
گاه بر روی زمین زل میزنم گاه بر حافظ تفعل میزنم
حافظ دیوانه فالم را گرفت یک غزل امد که حالم را گرفت
ما زیاران چشم یاری داشتیم خود غلط بود انچه می پنداشتیم

خدایا
به من آرامش ده
تا بپـــــذیرم آنچه را که نمی توانم تغییر دهم
دلیری ده
تا تغییر دهم آنچه را که می توانم تغییر دهم
بیـــــنش ده
تا تفــــاوت این دو رو بدانم
مرا فهــــم ده
تا متوقع نباشم دنیا و مردم آن مطــــابق میل من رفتـــار کنند



بر من نگیر از اینهمه تردید
کسی اگه از این غم نیست
کسی چه می داند
بی کسی هایم از کیست
میان اینهمه حسرت
نمی دانم دلم، پریشان خاطر چیست..

حس غريبي است
مي خواهم غم دوست داشتنت را
و اين چه غم دوست داشتني اي است
ولي حيف
...
خودم نگذاشتم تو اين رابفهميهر با از چشمانت مي نويسم
و صورتت
چرا زندگي ام پر شده از اي كاش ها....

قلب مرا ميان غمت جا گذاشتي
تا در حريم غربت من پا گذاشتی
رفتي و در سكوت تماشا نموده ام
تنهايي ِ مرا تو چه تنها گذاشتي
رفتي و سهم عشق براي دل تو بود
سهمي براي اين دلم آيا گذاشتي ؟
يك بغض كال، يك سبد از درد بي كسي
سهم من غريب كه اينجا گذاشتي
گفتي بهار مي رسد اما دروغ بود
در قلب من غمي چو اهورا گذاشتي
مجنون ديگري شدي و دشت پيش روت
من را ميان غصه چو ليلا گذاشتي
گفتي كه از بهشت نصيبي نبرده اي
آن را تمام گردن حوا گذاشتي
يك قطره اشك سهم من از روزگار شد
در لحظه اي كه پاي به دنيا گذاشتي

قاصدك حرف دلم را تو فقط می دانی
نامه عاشقيم را تو فقط می خوانی
قاصدك هيچ كس با من نيست
همه رفتند ، تو چرا مي مانی؟؟؟